ادامه نمی دانم

اولش میخواستم فامیل زیاد کنم. کلا از اول ماجراجو بودم. عاشق چیزهای جدید. تجربه های جدید. الانم یکی از مسائل من که باهاش درگیرم همینه. 

یادمه آرزوم بود پیاده برم مشهد امام رضا. تنها. تازه برنامه اش رو ریخته بودم ولی عملی نشد. عاشق تجربه های جدید بودم. الانم هم... 

خوب تا اینجاش که چیز مهمی نبود. بود؟

دست تقدیر بود یا انتخاب خودم یا هرچی نهایتا با دختر خاله ام ازدواج کردم. نه فامیل زیاد کردم نه ماجراجویی کردم. هیچی دیگه متاهل شدم. هنوز کنکور هم نداده بودم چه برسه برم دانشگاه!؟

ما تو خونواده مون 5تا بودیم من بزرگه بودم غیر از اونی که قبل از من فوت شده بود. نمیدونم اگر بود و من دومی میشدم چه حسی داشت??? ولی الان که نیست. گاهی فکر میکنم بهش.

کلا 7نفر بودیم با مامان و بابا. البته بعدش 8تا شدیم که بماند. 

 

ادامه نوشته

نمیدانم

سلام. به کی سلام؟

به خودم و شاید به همه... سلام

تا حالا اینجوری درباره خودم ننوشتم. هرچی بوده روکاغذ بوده. ولی امشب دیگه حال کاغذ رو هم ندارم. نمیدونم چرا!؟

نمیدونم دنبال چی هستم. میدونم خیلی‌ها آرزو دارند جای من باشند ولی خودم.... سرگردونم

شاید یکی بپرسه مگه تو کی هستی که خیلی‌ها می خوان جای تو باشند.؟

 

ادامه نوشته